دلم خیلی گرفته

این جور مواقع بر خلاف تصور همه اصلن دلم نمی خواد حرف بزنم

یا راجع به موضوعی که اذیتم می کنه بنویسم

اما این بار نمیشه

یعنی نه که نشه

نمی خوام بشه

دوس دارم بنویسم

شاید از قبلش یه فاتحه ای نثار روح این بنده خدا بشه

...

نزدیک دو هفته پیش عروسی دختر داییم بود

وقتی ازدواج کرد خبرش مثل بمب توی فامیل پیچید همه خوشحال شدن

یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید

رفتیم عروسی

همه خوشحال

یک هفته ی پیش هنوز تو خوشی عروس شدن دختر داییم بودیم صبح داداشم زنگ زد که پسر داییم فوت کرده

داداش عروس.

یک ماه دیگه تازه 34 سالش می شد

انگار کل فامیل مرد...!

...

ینی اونایی که با کارشون یک فامیل بزرگ رو آتیش می زنن خدا چیکارشون می کنه؟

هفت روز گذشته

هنوز باورم نمیشه

پسر دایی همیشه خندون و شاد و سرحالم رفته باشه زیر خاک

می گفتن خاک سرده

مرده رو خاک کنید دلتون سرد میشه

من هنوز داغم

هنوز باورم نمیشه

هنوز باور نمی کنم نیست...

...

بچه ی یک ساله ش

...


هیچی اندازه ی تنهایی کشنده ای که الان گریبان خانومش رو گرفته منو آتیش نمی زنه

اصلن نمی تونم نگاهش رو تحمل کنم

دلم تکه تکه ی

عاشق هم بودن